لوکس

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان آمپول بازي لز
 
نمیدونم باید بهش گفت لز یا سکس – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/نمیدونم-باید-بهش-گفت-لز-یا-سکس
Translate this page
Apr 23, 2013 – لز. چند بار دیده بودمش، بار اول یکسال پیش بود شدیدا مریض بودم و با شوهرم رفتیم درمانگاه همون شب باید 4 تا آمپول میزدم، گلوم شدیدا درد میکرد و تمام بدنم داغ …. و چیزی نگفت احساس کردم بازی رو باختم و نباید این حرف میزدم اومد سمتم و گفت مشتری هستم به شرطی که تو قبول کنی دلم ریخت پایین و بلند شدم نشستم و …
دکتر بازی خاطرانگیز – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/دکتر-بازی-خاطرانگیز
Translate this page
Oct 30, 2014 – کامران که از من یک سال کوچیکتر بود همش تو فکر بازی هایی بود که بتونه دستشو بزنه به کون مونا و روناک اکثرا هم قایم باشک بازی میکردیم آخه موقعی که قایم … هی کون مونا میمالیدم که یهو شلواره مونا و کشیدم پایین که مثلا بهش آمپول بزنم ی دفه دیدم کامران داره بهم نگاه میکنه و میخنده . … اسم داستان رو غلط نوشتی.
مامان آمپولی من – انجمن لوتی
https://www.looti.net/12_7220_1.html
Translate this page
بریم سر همون ترس از آمپول دیگه مامان خودش واسم آمپول می زد . با این حال بازم می ترسیدم . موقع آمپول نوش جون کردن دست و پا می زدم برو گمشو بدبخت الهی بمیری شوهرت بمیره . جلاد !خیلی مریض می شدم . از بس زمستونا بی توجهی می کردم و لخت می گشتم و تابستونا هم آب بازی می کردم . من و بابا و مامان هرسه تامون خوشگل و خوش پوست و سفید …
خاطرات اولین سكستون در دوران كودكی را اینجا بیان كنید – انجمن لوتی
https://www.looti.net/12_911_1.html
Translate this page
دکتر بازی و خاله بازی و آمپول بازی حدودا 6 -7 سالم بود که با مالیدن و . … بیشتر اونا خیلی‌ مشتاق بودن ببینن من چی‌ دارم و بساط خاله بازی و آمپول بازی رو به راه بود. … این داستان مربوط به زمانی است که من حدود 6-7 سالم بود زیر سایه درخت یک نیمکت بزرگ بود جای خلوتی بود ما همیشه انجا بازی می کردیم یکروز من ویکی از بچه های سیاه چهره …
آمپول زدن: داستان
tinasss.blogspot.com/2009/08/blog-post.html
Translate this page
Aug 15, 2009 – ۳۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۰. دوست گفت… اینجا داره جون میگیره ! تینا تو هم دست به کارشو دیگه تنبل ! خاطرات خیلی خوب شده ها ! بچه ها من الان 5-4 روزه با یکی از دوستام که به شدت از آمپول وحشت داره میریم ب-کمپلکس و ب12 میزنیم بهش تا ترسش از آمپول بریزه ! فکر کنم بتونم فیلم بگیرم ازش ! انقدر کولی بازی در میاره …

 







NS